اون دوشنبه شب که اصلا حال نوشتن نداشتم ولی امروز خدارا شکر روبراه ترم
روزهای که غمگین میشم وافسرده تمام جذبه های دنیا ازوجودم رخت برمی بندند و دلخوشی هم به خاموشی می روند انگار انسان احساس می کنه که این دنیا دیگه چیزی باارزش برا موندن نداره
ولی درروزهای عادی همین عادی بودن هست که دل به شرایط عادی می دهیم چندان جذبه ها برامون شیرین نیست حس بودن حس تلاش حس عقب نموندن حس مسئولیت وووو باعث میشه دنیا رو ببینیم وومهمتر اینکه حس زندگی که باید زندگی کنیم
زمانی که عقل برادم مستولی میشه شرایط عادی میشه وزمانی که احساس دنیا سفیدو سیاه میشه بعضی وقتها دراین دنیا همه چیز تنفر انگیزه وبعضی وقتها لذت بخش. چنین به نظر می رسد درزمان مستولی شدن احساس برادم مثل جذبه انه ربا تحت تاثیر همان حس هستیم تا واقعیت . درزمان ناراحتی فقط ناراحتی ها افسردگی ها غم ها و کاستی هارو میبینیم ودرزمان خوشحالی همه چیز رو خوب میبینیم حس بدی که دیگران به مادادند اصلا یادمان نمیاد واگرهم بیاد انقدربی اهمیت جلوه می شود که درحاشیه احساس به فنا می رود
والبته دراین زمان ناراحتی من نقطه کوچکی ازامید رو برای خودم می بینم که همش به خودم تلقین می کنم این نیز بگذرد وفردا مسلما چنین فکر نخواهم کرد واسیر چنین احساسی نخواهم بود
برچسب:
نویسنده: محمد قاسمی