یهمدتیکل دغدعهاماینبودکهدرادامهزندگیچهکنمبهکجابایدبرومودنبالخطومشیزندگیبودم
بلاخرهبعدازیهزماننسبتاطولانیکلنجاررفتننتیجهعقلپسندبرایخودمنیافتموبرحسباجبارگزینه
بیخیالیراانتخابنمودمبیخیالهمهچیزشدم.
باخودمگفتمهستمانگارنیستمواگرهمنباشمهمچیزیتغییرنخواهدکرد.دراینکشمکش
درونیبهبیهودگیدنیابیشتراهمیتدادمکهفیلسوفبزرگموردعلاقهیمنخیامچنیننظریداشت
انانکهمحیطفضلوادابشدنددرجمع......اصحابشدند
رهنبردندزینشبسیاهبرونگفتندفسانهای ودرخوابشدند
خلاصهانگاربودنونبودن راجهت نسلی دل خودم نگاشتم و ادامه دادم الله مساله چندساله ی تفکر
به کجا چنین شتابان خودم پایان بدهم تاحدودی هم مبنای فکر ورفتار را برهمین اساس قراردادم
اما نکته ای که دراین بین برخلاف علائم موج می زند حس دوست داشتن و لذت بردن از زندگی هست
وان لحظات توصیف ناپذیرتحصیل علم در دانشگاه بود ومطالعه در این بین.
لذتی که درسیاست پول و... کمتر می بینموالبته دیروز خیلی هوس درس خواندن کردم وعلتش هم این بود
که دوستی از ازهمکلاسی های ابتدایی تاالان که باهم بودیم وصمیمی درجریان
اب پیش رو داره خوب رشد می کنه وچندسالی هست که کلامتفاوت ازهم شده ایم
من داشتم بهش فکر می کردم ونقاط قوتش ونظرم اینه او درشخصیت خودش ظاهر
شده وهمین باعلایقش همگام شده ورازپیشرفتش هم شده است این موضوع
برای من جالب هست که من باید یه روز نقابم رو بردارم ودرشخصیت وعلاقه خودم
تلاش کنم.وشاید غلوبه نظراید وحسی به من میگه که من اینده خودم رادر گوشه ای
ازذهن خودم ثبت شده دارم بعضی چیزهارا وقتی به گذشته برمی گردم می بینم
ارزوها وامیال خودم هست که تحقق یافته است
الان هم بنایی های ما روبه اتمام هست وشرایط جدید شایدروزنه ای به دنیای دیگر من باشد
برچسب: پیشرفت,
نویسنده: محمد قاسمی